گاهی دلم در این جنگ بی رحم و بی صلح زندگی بی لحظه ای سکون مواج می شود ,پر خروش، طوفانی و سیاه که صد کشتی مدرن در آن غرق می شود اما درون این سر بی قیمت چنانلبریز فکر و خیال و حرف و صد حکایت دیگر که می شوددستی پر از پینه های قدیمی یا جدید و آب دار میخ طویله را مدام از چپ به زور پتک می زند و با انبری سیاه از راست بیرون می کشد و باز این بار از راست می زند و از چپ ...اینجا که می رسم و کارم به درد می کشد با آه و حسرت و درد به آرامش رمانتیک یا نه تراژیک اعماق قبر فکر می کنم .
برچسب:
نویسنده: آوا میرزاپور
تاريخ: جمعه
3 آذر
1402 ساعت: 14:00